رسیدیم

هی روزها رو شمردیم تا بالاخره گفت از کارتم برامون بلیط بگیر ، سه تا.هشت صبح هشتم فروردین ماه 1396

از صبح استرس و دلشوره و اعصاب خورد.نمیدونم چی میشه چی پیش میاد، برخورد خانواده ها چطوریه.

رسیدن، بالاخره رسیدن ، 5 عصر رسیدن شهرمون ، خواهرم و پدرم رفتن دنبالشون، همه گل فروشی ها بسته بودن فقط تونسته بود شیرینی بخره،

رسیدن ، کلی استرس داشتم از برخورد اولیه.سلام کرد بهم دلم وا شد از شدت دلتنگی، به احوالپرسی و خوشآمدگویی گذشت چند دقیقه اول،پدرش شروع به صحبت کرد و معرفی خودشون بعد از حدود یک ربع گفتن که ما بریم با هم حرف بزنیم.رسیدیم توی اتاق درُ که بستیم محکم بغلم کرد.دوماه آزگار بود همدیگه رو ندیده بودیم.

اوله به شوخی و خنده رد شد، بعد کلی از هم قول گرفتیم که خوشبخت کنیم همدیگه رو، که من وسط حرفش نپرم و خیلی چیزای دیگه

قرار مدارهای آزمایش فردا رو با هم هماهنگ کردیم و رفتیم پیش خانواده ها، شیرینی خوردن و مادرش بهم یه چادر سفید هدیه داد.قرار گذاشتن و دیگه صحبت کردن همه با هم.شام خوردیم.و پدر و مادرش رو رسوندیم ترمینال که برن و خودش بمونه برای آزمایش فردا.

تو اتاقم خوابید.تو رختخواب من.رفتم پیشش شب بخیر گفتم بوسیدمش.باورم نمیشد اینجاست.

فردا صبحش رفتیم آزمایش.خوب بود همه چیز.استرس داشتیم اما خوب بود.با هم رفتیم بیرون.جلفا گردی و چهار باغ، ناهار خوردیم و رفتیم میدون شاه.غروب که شد خدافطی کردیم تا نود روز.که برگرده و مال هم شیم واسه همیشه.

 

واشه همیشه ی همیشه

Advertisements

ترس

تراپیست میگه اگه با وجود این همه درد گریه نکنی چجوری بخندی ؟

راست میگه جمشید من واسه خیلی چیزا گریه نکردم یا حداقل کم گریه کردم.

من خودمم بلدم جمشید چهارکلوم سواد دارم میدونم واسه اینکه احساس امنیت کنم حالم خوش باشه بخندم باید اول این ترسها رو بریزم تو جوب آب ببره.

مممم من از خیلی چیزا میترسم، از جدا شدن از تنهایی، از صدای باد، سگ، سوسک قهوه ای، داد و بیداد و بحث، از صدای تیک آف ماشین، از صدای زمین خوردن،خیلی مونده بگم. حوصلت میشه ؟

جمشید قلبم وانتی شده، ترس جا به جا میکنه هی از اینور به اون ور، این وانت گنده و پر گه زده تو همه چی. یو نو ؟

از ترس اینکه جدا نشن ازم اصرار میکنم، التماس میکنم، خودمو میزنم به در و دیوار، به پاشون میفتم، خیلی میترسم که برن.

همش احساس میکنم گذشته م قراره آیندمو خراب کنه، یا اینکه من باز مثه گذشته گند بزنم، آخه میدونی چیه ؟ همش انگاری تقصیر منه، فقط من اشتباه میکنم گند میزنم و باید معذرت خواهی کنم، همه فرشته و پاکن،

شهناز

دستشو میگیره دم دهنش ُ حرف میزنه،چادرشو میکشه جلو ریز میخنده،همه ی دندوناش خراب و سیاه و شکسته،عادت کرده دستشو بگیره جلو دهنش کسی نبینه. میگه پنج شنبه خانومه  هر چی زنگ زدم جواب نداد، سرما این همه راه رفته بودم دیگه هر چی زنگ زد جواب ندادم،من که علاف نیستم هر یه روز که کار نکنم قسطای جهیزیه دخترم عقب میفته،یکی دیگه از بچه ها رو فرستادم.

کف دستاش سرخ ِ سرخه، از حنا،میگه پوستم رفته از شوینده ها ولی تمیزم همه ازم تعریف میکنن،اون مزون رو بلدی آخر مشتاق؟ خونه ای داره ها، قبلترها هفته ای یه بار میرفتم واسه نظافت، سر عقد دخترم بهم لباس رو ارزون تر داد کاش به شما هم گفته بودم،مهربونه.

کیف رنگ و رو رفته‌ش رو گذاشته روی صندلی کناری میگه آره جا گرفتم واسه همکارم امروز قراره با هم بریم تمیزکاری، پولش خوبه بدهی زیاد دارم سر این جهیزیه کوفتی.

گفتم کارتمو فراموش کردم بیارم گفت فدا سرت من کارت میزنم واست.

یه ایستگاه زودتر پیاده شد.

شهناز مهربونه.

جمعه

​جمشید، امروز جمعه بود.اومده بود پیشم رفتم جلو که بغل بگیرمش انگاری انتظار نداشت، نشد بغلش کنم،عوضش دستای پوشیده با دستکش چرم مشکیشو محکم گرقتم تو دستم،میدونی باتریم ضعیف شده بود انگاری دیگه به هر چیزی متوسل میشدم دشارژ میشد، پر میشد اما مثه گوشی خراب قبلیم آفتاب غروب نکرده فاتحه ش خونده میشد.

جمشید 

امروز بردمش اون بالا بالاها،همونجاها که مه هست و ابر و هوای تمییز، دلم تازه شده بود رفتیم نفسمم تازه شه، از اون نون پنیر چایی شیرینا که همچین سیر بهت میچسبه

بردمش رو بلندی محکم بغلش کردم بزار اصن ببینن مردم،عاشقیم دیگه.

انقد مهربونه غذامونو با گربه و کلاغهای پارک شریکی خوردیم

همیشه برام از دختر دست فروشه لواشک میخره این دفعه از پایین نمیدونم پل بیست و چندم گفت عمو لواشک بدم؟ پول رو از بالای پل واسش انداخت پایین

جمشید وسط خیابون محکم بوسیدمش نه یه بارها ؟ انقدی که این باتری نیمه جون تا بهار دووم بیاره

جمشید امشب حالم خوبه،دلم آرومه،قلبم دیگه مچاله نیست

فردا صبح که بشه میدونم دلم دوباره تنگ میشه اما چاره چیه ؟

اگه

دلم میخواد بدونه همه چیو ؟ آره جمشید دلم میخواد همه چیُ براش بگم از فلج شدنا از گه کاریام.هی میگن نگو میگن مرد غیرت داره  مرد فلانه مرد بهمانه.جمشید تو که مَردی بگو ؟ بگم ناراحت میشه ؟ ناراحت شه میره ؟ جمشید اینا رو واسه تو میگم نکنه توام بری؟ نکنه توام بری قاطی اونا که رفتن؟ نرو باشه ؟ بگو بگو دیگه نمیری.بدم میاد ساکت میشی.هر وقت ساکت میشین انگار یه چیزی هست انگار یه اتفاقی میخواد بیفته بعد برید بعد که رفتید و یه عالمه روز گذشت بگید اون روز میخواستم بگم نگفتم نشد نتونستم.

جمشید تو از این کارا نکن باشه ؟ دلخور شدی بگو نزار من بترسم.

میدونی چیه ؟ تا میام حرفمو بزنم بغض میگیره این گلوی کوفتی ُ میترسم از همه چی.وای نکنه بره نکنه نخواد نکنه نیاد نکنه نکنه نکنه نکنه اه

چیکار کنم ؟

بزار جمعه بیاد میبرمش اون بالا بهش میگم اگه نارحت شد خودمو میندازم پایین.

جمشید نکنه فلج شم باز؟

احساس میکنم گاهی فلج میشه مغزم مثه اون شبی که ساعت 11 و نیم شب هی تکست پشت تکست که مطمئنی میای دنبالم ؟ هی غر زد که به پیر به پیغمبر دم ترمینال  تو ماشین پوسیدم تو فقط بیا.یخ کرده بودم از استرس درُ که وا کردم رفتم تو ترسیده بودم با استرس رفتم  از دسشویی و بهم لباس داد عوض کردم.رو زمین خوابم نمیبرد هنوزم میترسیدم از سردرد چشمام کور شده بود و دستام  بی وقفه میلرزید گفت میخوای بیای بغلم ؟ ترسیده بودم توجیه کردم خودمو پا شدم رفتم زیر پتو.لخت بود.دیگه نفهمیدم چی شد.دوباره بغلم کرد خیلی داغ بود تنش گفت خوبی؟ گفتم هنوزم سرم درد میکنه.تا صبح هر 5 دقیقه یکبار بیدار شدم و باز چشام بسته شد گفتم نرو سرکار.گفت نمیشه برو.نمیدونم چم شده بود.تموم شده بود دیگه.ولش کن.

 

 

وسط خیابون پیشونیمو بوسید قشنگ یادمه بعد از پل هوایی ،دلم لرزید قلبم مچاله شد رومو کردم اونور که نفهمه چقدر حالم دگرگون شده.صدام کرد گفتم بله ؟ گفت خب ؟ گفتم هیچی جا خوردم.گفت دلم تنگ شده بود.گفتم منم. رو زمین ترک خورده از بی آبی و خشک نشوندم که عکس بگیره ازم.چشام تو آفتاب باز نمیشد عکسا رو که بهم نداد ولی دوباره خم شده بودم محکم لپمو بوسید.باز مغزم فلج شد میخواستم ببوسمش هر جور هست.خودم بهش گفته بودم اگه بخوای میام.گفت میدونم و میدونی و بیا نکنیم.عصر که تو شلوغی میدون جلوی چند نفر محکم بغلم کرد و گفت مراقب باش.خیلی مراقب خودت باش نمیدونستم وقتی شب تکست بدم بگم قلبم مچاله است از خواستنت همه چیُ خراب میکنم.نباید.اشتباه بود اصلاً.میدونستم بهونه س حتی سر اون دوست دختر قبلیش.من ؟  چقد فلجم تو ابراز نکردن.

بازم شب عید بود گفتم یادته 25 تومن تو جیبت بود 5 تومنشو نگهداشتی واسه زنت سبزی خوردن بخری و بقیشو به من عیدی دادی؟ 7500هم جداگونه واسه کرایه م تا خونه چون باز 8 شده بود و اتوبوس رفته بود.اه.یادته چقد گریه میکردم سرتا سر پیراهن آبی خوشرنگت خیس میشد.یادته جلو اداره گاز چقد گریه کردم ؟ گفت یادمه ولی تو آخرش نیومدی.شب بود باز پیچید تو بیابون چراغا رو خاموش کرد مغزم باز فلج شده بود.گفت مراقب خودت باش روزای سختتو یادت بیاد.گفتم هستم یادمه میدونم.نگران نباش.تموم شد.آخرین باری که زنگ زدم گفتم میشه تو فردا باهاش نری بیمارستان من برم؟ گفت از دست شماها.دلم که نمیاد ولی باشه تو برو باهاش.

 

 

 

دم اتوبوس گفت اضاف میخوردم میدونم اما تا اینجا اومدم هر کاری گفتی کردم دم آخری بغلم کن و برو خواهش میکنم.تو رو خدا حداقل باهام دست بده.گریه افتادم گفتم بهم دست نزن تو مردونگی کن بزار باهات دست ندم بزار امشب بدونم یه مرد پشتم بود.هنوز که یادم میاد غصه میخورم از اون آغوشی که اون شب دریغ کردم.خوب یا بد هر گهی که بود 1 هفته بعد از اون بغل نکردن همه چیز تموم شد چه من اون شب بغلش میکردم چه بغلش نمیکردم.گه بگیرن این مغز فلج  

 

 

 نشستم تو ماشین دست ندادم فقط گفتم چقد دیر کردی یخ زدم وهی مردم بد نگام کردن.گفت شلوغ بود اتوبان ببخشید.هی من و من کرد و گفت اتفاقا منم میخوام لباس بخرم آخه ، آخه آخر هفته حاج خانم میخواد ببرتم خونه فلانی.نمیدونم شاید تو بشناسیش میگن دخترخوبیه گفتم خیلی کوچیکتره از ماها نمیدونم نمیشناسم.ولی بریم لباسُ بخریم.منم شاید یه چیزی خریدم.لباس که میپوشید تو پرو گفت نگاه نکن گفتم بله ؟ خندید.چندبار تونسته بود و حتی خواسته بودیم و به قول خودش قسمت نشده بود؟ خندید گفت خیلی پیرهن ِ زشته نه؟ گفتم آره دربیار بریم یه جای دیگه.گفت بریم روبروی کلانتری باز اسنک بخوریم؟ یه گاز گنده از اسنک زد و گفت یادته گفتم نرو؟ یادته اضاف خوردم ؟ پووووف گفتم یادته چه خری بودم ؟ ولش کن بخور که دیره ماشینت چراغ نداره.

 

درست یادم نیست اما از این چراغهای گنده دورمون بود.دور تا دورمون انگاری سوله ی میوه بود رنگ به رنگ،جلوم واستاده بود اومدم حرف بزنم،ناراحت بودم دهنمو که باز کردم نفهمیدم چطوری رسید بهم و بغلم کرد گفت هیس.چشام تار میدید رنگها قاطی شده بود.بیدار شدم دیدم خبری نیست ولی ترسیدم.ترسیده م که باز فلج شم.

 

دیونه شدم جمشید ؟ نکنه یه روز گوشه تخت تیمارستان پیدام کنن؟ جمشید همش میترسم خوشی به من نیاد.همش فلج میشم.همش میترسم.میترسم یه کاری بکنم که نبخشنم.دوسش دارما دوسم داره ها اما جمشید اگه طوری بشه چی؟ اگه یه شب دیگه یه جای دیگه فلج شدم ؟

میترسم فلج شم،میترسم دوباره فلج شم.گه بگیرنت. جمشید یه چیزی بگو ؟ فلج میشم ؟ یا نه ؟